زمانی که می نویسم، یعنی آنگاه که جان و روان آبستن از بالا و پایین روزگار، بر ترس از کاغذ سپید چیره شده است، پر التهابترین و نیز شیرینترین لحظههای من است.
"خود تبعید" را هفت سال پیش نوشتم و شمار کسانی که آن را خوانده اند از شمار انگشتان یک دست بیشتر نشده است. میخواهم از محاق دفترم بیرونش بکشم و برایتان بخوانمش. پیشاپیش میدانم این هم خود تجربه پر التهاب دیگریست که در آن دم گرم نویسنده با دم گرم مخاطب در هم میآمیزد، به مانند آنچه که در تماشا خانه اتفاق میافتد. این داستان، مانند هر کار هنری یا ادبی دیگر، با مخاطبانش، که قرار است این بار شنونده باشند نه خواننده، زندگی دوم خودش را آغاز خواهد کرد...
"...و حالا سخت نیست با دل خون لبخند زدن...حالا دیگه بعد از دوازده سال نهیب زده شده...آقایون یعنی همین دیگه...می ترسه ولی میره...حالا یه خونه توی اروپا داره...خوب برادرش بود دیگه. حالا چه خوبه که هست...واسه چی دیگه واسه کی؟...ولی مجتبی که دوبار رفته ایران میگه دیگه جای اونا نیست. اون قدر که همه چیز عوض شده. یا اونا عوض شدن؟ یا اونا با اون جا عوض نشدن؟!!...هر وقت پدر و مادرش توی خونه هستن راهروهای دراز مترو رو راحت تر میره و میاد...چند روز پیش که زنش زنگ زده بود اه و ناله که شوهر منو نندازین بیرون که ما گشنه میمونیم...دلش میخواد با نگاه بدنهای نقرهای این کاجها رو که گاهی سرهای همیشه سبزشونو با بی اعتنایی تکون میدن بگیره و فریاد بزنه...خدایا چرا مرد نیست؟ آخه پسرا اگه از یه دختری خوششون بیاد راحت میرن جلو... (از "خود تبعید")





